اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

213

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

ديد ، گفت : مرا چه نياز است كه به اينها بنگرم و نيكيهاى خود و نيز دلهاى ايشان را بر خود تباه سازم ، اى غلام اينها را آتش بزن . پس آتش زده شد . چون عبد الملك بن مروان ، مصعب بن زبير را كشت ، مردم را براى بيرون رفتن بجنگ عبد الله بن زبير فراخواند ، پس حجاج بن يوسف ثقفى پيش او برخاست و گفت : اى امير مؤمنان مرا بجنگ وى گسيل دار چه در خواب ديدم كه گويى او را سر بريدم و بر سينه او نشستم و او را پوست كندم . گفت : تو خود اين كاره اى . و آنگاه او را با بيست هزار از مردم شام و جز آنان فرستاد . حجاج رسيد و با آنان نبردى سخت كرد و ( عبد الله ) به خانه ( كعبه ) پناه برد ، پس حجاج منجنيقها بر آن نهاد و صاعقه ها آنان را مىگرفت و او بمردم شام مىگفت : از اين صاعقه ها بيم مداريد چه اينها صاعقه هاى تهامه است . و پيوسته خانه را با منجنيق هدف مىساخت تا آنكه خانه را خراب كرد . پس در آن حال كه سرگرم جنگ با ابن زبير بود ، عبد الملك بن مروان به او نوشت : اى حجاج تو را وصيت مىكنم بانچه بكرى زيد را بان وصيت كرد و السلام . حجاج بخطبه ايستاد و گفت : كداميك از شما مىداند كه بكرى زيد را چه وصيت كرد ؟ او را ده هزار درهم است . مردى از قوم بپاخاست و گفت : من آنچه را بكرى بدان وصيت كرده است ، مىدانم . حجاج ده هزار درهم خواست و به او داد ، پس گفت : اقول [ 1 ] لزيد لا تترتر [ 2 ] فانهم يرون المنايا دون قتلك او قتلى فان وضعوا حربا فضعها و ان ابوا فشب وقود النار بالحطب الجزل فان عضت الحرب الضروس بنابها فعرضة حد الحرب [ 3 ] مثلك او مثلى « به زيد مىگويم : پرگويى ( و سستى ) مكن [ 4 ] ، چه آنان جز با كشتن تو يا

--> [ 1 ] لسان ، قلت . [ 2 ] لسان ، تثرثر ، و تبربر هم روايت شده است . [ 3 ] ن ، السيف . [ 4 ] لسان ، تزلزل به خود راه مده .